چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۶

  درباره ما

  گالری عکس

دوم اسفندماه، بیست و یکم فوریه، روز جهانی زبان مادری گرامی باد

 
[ ارسال عکس ]
آرشیو گالری تصاویر  

  ورود به سایت
نام کاربری
رمز عبور


  آمار




  خاطرات دوران ابتدایی و نوجوانی و ارزش پول آن زمان به قلم عبدالوهاب کرامتی
[ چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶ - 02:21:53 ]

خاطرات دوران ابتدایی و نوجوانی و ارزش پول آن زمان

 Image result for ‫عبدالوهاب کرامتی اهل اوز‬‎

نویسنده: عبدالوهاب کرامتی

این مطلب قبلأ در ماهنامه وزین پیام اوز شماره 6 مورخه آذرماه 1395 چاپ شده  است علت تجدید چاپ در ماهنامه وزین «با پیام دانش اوز» تصحیح و توضیحی می باشد که درصفحه بعد بیان شده است.

وقتی در شهریور 1327 مرا به همراه محمدرفیع کرامتی به مدرسه بدری بردند. مرحوم حکیم رابط مدیر یا ناظم دبستان پس از دیدن شناسنامه ام که متولد 5/7/1320 بود گفت هفت سال ندارد و ثبت نام نکرد چون در آن زمان ثبت نام برای کلاس اول دبستان هفت سال کامل می خواست که 5 روز کم بود و گفتند تا مستمع آزاد در کلاس بنشیند که معنی آن را هم نمی دانستم مرا در کلاس اولی که زنده یاد مرحوم عبدالله رجائی معلم بود در صف آخر نشاندند یک ماه بعد از آن مرحوم حکیم رابط گفت باید به مدرسه گرگین در محله سیفا (در زیر ساباط ال مانندی) بروید که دو کاسه بود بالاخره سال 1327 بدین منوال گذشت.

در طول سال از من درسی پرسیده نشد و به پای تخته سیاه هم نبردند فقط هنگام حاضر و غایبی اسمی از من برده می شد.

شهریور 1328 در همان مدرسه فوق الذکر ثبت نام شدم معلم مان آقائی بود به نام پارسال اهل شیراز مردی محترم و معلم بسیار خوبی بود.

در آن زمان 4 مدرسه در اوز بود، دبستان بدری،  دبیرستان هوشیار، دبستان 2 کلاسه گرگین و دبستان دخترانه حاج محمد رحیم که امروز از دبستان گرگین و دبستان دخترانه حاج محمد رحیم آثاری نیست.

 

***

 در کلاس اول با احمد انگاشته (که برادر رضائی بودیم) هم کلاس بودم (اکنون مقیم کویت هستند). مادربزرگش مرحومه حاج بلقیس 10 دینار (یک گُتِه) به ما داد و گفت بروید برای خودتان گُتِه بخرید.

آن زمان دو اَردِه فروشی در اوز بود یکی مرحوم یوسف شاکری در منزل خودشان نزدیک لردگا و دیگری نزدیک لرد خون (که بعد ها مرحوم محمد صادق دکان داشت) که یک نفر از اهالی گراش اَردِه فروشی داشت به اتفاق  نزد اَردِه فروشی گراش رفتیم 10 دینار که دید گفت پولتان کم است فورأ دو نفری نزد مرحومه حاج بلقیس رفتیم و جریان را برایش گفتیم فورأ 10 دینار دیگر ( که یک گته  دیگر باشد) به ما داد دوباره نزد همان اَردِه فروش رفتیم و 20 دینار گرفته و مقدار قابل توجهی تقریبأ نیم کیلو کویته به ما داد و با آن که بچه بودیم به هم می گفتیم اول هم نصف آن می داد (توضیحأ 100 دینار یک قران بود).

***

سال دوم و سوم ابتدایی ما را آوردند دبیرستان هوشیار در آن زمان مدارس صبح و ظهر بود و ساعت 4:15 عصر که مدارس تعطیل می شد ما را می بردند تنب فیروزه تا بازی فوتبال بین دانش آموزان پنجم و ششم ابتدایی را نگاه کنیم (دبیرستان فقط سیکل اول متوسطه یعنی، کلاس اول و دوم و سوم داشت) هوا خیلی سرد ولی بازی شان خیلی گرم بود و دروازه ها با چند تا سنگ که روی هم گذاشته مشخص بود از چوب عمودی و افقی خبری نبود اسامی چهار بازیکن دبیرستان در ذهنم هست: محمد محمودی و مرحومان میرمحمد ریاحی، محمدشریف خادمی پور و محمد ابراهیم بازرگان.

 

***

دایی ام مرحوم حاج میرعبدالله ریاحی چون در گلار ملک داشت هر سال در اسفندماه و یا نوروز یا بهار یا در اثر بی بارانی، بی بهار تمام خانواده را برای 3 الی 4 روز با ماشین زنده یاد عبدالله خادمی پور به گلار می برد.

در گلار زباله ها را یک جا جمع کرده به اندازه خرمنی آتش زده بودند ظاهرأ تنب بزرگی از خاکستر بود من و دختر دائی مرحومه ام و یک نفر خدمتکار اهل میناب به نام عباس گفتیم چه کسی می تواند از وسط خاکستر بگذرد غافل از این که هنوز آتش است و خاکستر نشده رفتیم داخل آن که تا زانو عمق داشت پاهای من و دختر دایی ام سوخت و زخم شد ولی عباس آسیبش جزئی بود. پس از مراجعت از گلار ما را بردند درمانگاه جدید الاحداث زنده یاد حاج عبدالله یزدانی که مجوز تأسیس آن را زنده یاد استاد عبدالرحمن فرامرزی گرفته بود که طبیب آن درمانگاه یک دکتر آلمانی بود که با زن و دختر و پسرش از تهران آمده بودند و مشغول طبابت بود و در همان درمانگاه هم سکنی داشت و نقشه درمانگاه زنده یاد یزدانی از تهران آورده بود و معماران هم از شیراز که در آن زمان در کل لارستان بزرگ و بنایی نمونه بود هم چون دبیرستان هوشیار که با هم ساخته شده بود. برویم به اصل مطلب طبابت دکتر آلمانی:

دکتر نامبرده یک ماشین و یک اسب و یک سگ داشت که از تهران با خود آورده بود. دکتر جراح بود و عمل جراحی هم در حد وسایل جراحی که در درمانگاه موجود بود انجام می داد. پس از معاینه پاهای سوخته من که علت سوختگی را همراهانم برایش توضیح داده بودند پانسمان کرد و گفت سه روز دیگر برای تعویض پانسمان مراجعه کند من بچه بودم در زمین و کوچه خاکی بازی می کردیم پاهایم و پانسمان آن کثیف و خاکی بود همین که مراجعه کردم و آن وضع تأسف بار را دید یک سیلی محک زد زیر گوشم و با عصبانیت گفت کوچه نیست، بازی نیست، خانه خوابید، سه روز دیگر آمد و من از ترس سیلی بعدی هرگز مراجعه نکردم و آن سوختگی مدتی طول کشید تا بهبودی حاصل شد.

***

چند سال پیش در دبی در باغی با دوستان بودیم که چند نفر از دوستان جوان صحبت درمانگاه قدیم اوز می کردندکه گفته می شد در بدو شروع درمانگاه دکتر آلمانی متخصص داشته است. برایشان باور کردنی نبود یکی از آن ها گفت از آقای دکتر کرامتی می پرسیم. بعد که صحت آن را تأیید کردم،گفتم از آن دکتر افتخاری نصیبم شده گفتند چه افتخاری؟ گفتم از آن دکتر سیلی خورده ام و همه خندیدند و گفتند پس درمانگاه و دکتر آلمانی آن زمان حقیقت دارد عرض کردم بله.

 

***

در دبیرستان هوشیار کلاس پنجم ابتدایی بودم یک روز زنده یاد مرحوم غلامحسین تیمناک، رئیس فرهنگ اوز، سر صف به همه دانش آموزان گفت فردا هرکس در خانه شان تیشه، بیل، کلنگ و بند دارد بیاورد که می خواهیم جلو دبیرستان هوشیار خیابان درست کنیم که درست هم شد. فردای آن روز بعدازظهر خود آن زنده یاد با بند بلندی (که به آن بُدبُرِی، مخصوص کشیدن آب انبار می گوییم) آمد.

 

***

زمینی ناهموار و کلأ شنی بود وقتی با مسئولان فرهنگی و ورزشی میناب صحبت کردم که بازیکنان اوز در چنین زمینی هرگز بازی نکرده اند، لااقل آن را مرمت کنید تا کمی صاف شود جواب دادند اداره فرهنگ میناب بودجه ای ندارد، تبلیغاتی هم برای تشویق مردم نشده است که به زمین فوتبال بیایند.


 Image result for ‫دبیرستان هوشیار اوز‬‎

                                تصویر تزیینی است

روز بعد از ورودشان تیم اوز و میناب مسابقه را در همان زمین ناهموار و شنی شروع کردند. داوری با آقای رجبی، مربی تیم میناب، بود که نیمه اول تیم میناب یک گل زد و بازی با همان نتیجه پایان یافت در حالی که بسیاری از زنان اوزی به زمین فوتبال با نقل و شیرینی  و غیره برای پیروزی تیم اوز آمده بودند که نتیجه داد.

گویا در اوز به خاطر باخت تیم بر علیه بازیکنان تبلیغات شده بود و آقای رئوف از این موضوع نگران و ناراحت می شود زنده یاد رئیس محمود که مردی فاضل و بذله گو هم بود برای دلجویی از رئوف به شوخی گفته بود همه اش تقصیر عبدالوهاب است که گفته بود (بیایند ضعیف اند) بعد درخواست کردیم مسابقه برگشتی در اوز برگزار شود که اداره فرهنگ و ورزش میناب به علت کمبود بودجه موافقت نکرد.

در اینجا، لازم می دانم از دوست عزیز و ارجمندم جناب بهرام آذری که مرا در اسامی بازیکنان و عکس تیم یاری فرمود صمیمانه تشکر و سپاسگزاری نمایم.

این مطلب، در ماهنامه وزین پیام اوز شماره 6 مورخه آذرماه 1395 چاپ شده بود. اکنون تصحیح و توضیح آن که به علت کمبود وقت و صفحه فرصت نبود با ردیف بندی صحیح برای اطلاع خوانندگان محترم در ماهنامه وزین پیام دانش اوز تجدید چاپ می شود. برای مثال، در پایان نوشته ام پرسیدند آن زمان چند تا مدرسه در اوز بوده که من بعد از جریان فوتبال اوز و میناب در سال 1346 آورده بودم که ذهن خواننده مشوش می شود که شاید منظور من سال 1346 بوده که در آن سال تعداد بیشتری مدرسه در اوز بود که شاید آن را به حساب نا آگاهی این بی سواد بگذارند در حالی که مربوط به سال 1336 می باشد و ضمنأ مقداری از نوشته هایم به علت کمبود صفحه حذف شده بود.


 Image result for ‫عبدالوهاب کرامتی اهل اوز‬‎

     تصویر:حضور نویسنده و همراهان دردانشگاه آزاداوزاست

منبع: فصل نامه«باپیام دانش اوز»

 
   
نظرهای شما :  
علوی[18/11/1396] : نقل خاطرات قشنگی بود نقل این خاطرات از افراد قدیمی را ادامه بدید
 
مسعود [18/11/1396] : متاسفانه خیلی از آثار قدیمی اوز چون قلعه بازار میدانها از بین برده شدند که خیانت به فرهنگ اوز کردند
 
نام: